الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
523
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بداده است . و چنانچه بايع را محسن اعتبار نكند ، كه او به عوض داده است ، و نزد او دوستتر است از آن چه داده است ، پس همچنين بخشنده ثواب يا حمد يا ثنا يا عوضى ديگر بستده است . و از شرط عوض آن نيست كه عينى و مالى باشد ، بلكه همهء نصيبها عوضهايىاند كه همهء مالها و عينها به اضافت « 33 » آن مستحقر است . پس إحسان در جود باشد ، و جود به بذل مال است بى عوضى و نصيبى كه به بخشنده باز گردد ، و آن از غير حق تعالى محال است . بل اوست كه بر جهانيان انعام فرموده است به نيكويى كردن بر ايشان و براى ايشان ، نه براى نصيبى و غرضى كه به دو باز گردد ، چه او متعالى است از أغراض و نصيبها . پس لفظ جود و إحسان جز در حق او دروغ است يا مجاز ، و معنى آن در حق غير او محال و ممتنع است ، چنان كه فراهم آمدن ميان سياهى و سفيدى . پس اوست كه به جود و إحسان و طول « 34 » و امتنان منفرد است . پس اگر در طبع دوست داشتن محسن است « 35 » ، بايد كه عارفان جز خداى تعالى را دوست ندارند ، چه إحسان از غير او محال است . پس مستحق اين دوستى اوست بس . و اما غير او بر إحسان مستحق محبت باشد به شرطى كه معنى إحسان و حقيقت آن نداند . « 36 » اما سبب سوم و آن دوست داشتن محسن است در نفس خود ، اگر چه إحسان او به تو نرسد ، و اين نيز در طبعها موجود است ، چه اگر خبر دو پادشاه شنوى كه يكى از ايشان عالم و عابد و عادل و نيكويى كننده باشد به جاى « 37 » مردمان و متلطف و متواضع در حق ايشان ، و دوم ظالم متكبر فاسق متهتّك « 38 » بد كردار ، و هر يكى از ايشان در قطرى باشد از أقطار زمين كه از تو بغايت دور بود ، هر آينه آن كه تفرقه در دل خود مىيابى ميان ايشان ، در آن وقت در دل ميلى يا بى به اول و آن دوست داشتن بود ، و بر دوم نفرتى و آن دشمنايگى است ، با آن كه از خير اول نوميد باشى و از شر دوم آمن ، بدانچه طمعت منقطع باشد از آن چه در شهرهاى ايشان روى ، پس اين دوستى محسن است از آن روى كه محسن است بس ، نه از آن روى كه إحسان او بر تو است . و اين نيز دوستى حق تعالى اقتضا كند ، بلكه مقتضى آن بود كه غير او را اصلا دوست ندارد مگر از آن روى كه متعلق او باشد به سببى ، چه نيكويى [ 392 ] كننده در حق همگنان و تفضل فرماينده به جاى همهء أصناف خلق خداى تعالى است : در مرتبهء اول به هست كردن ايشان ، و در مرتبهء دوم به كامل گردانيدن ايشان به عضوها و سببها كه ايشان را ضرورى بود ، و در مرتبهء سوم بدانچه ايشان را در نعمت و رفاهيت دارد به آفريدن سببها كه محتاج باشد ، اگر چه حاجتشان بدان ضرورى نبود ، و در مرتبهء چهارم بدانچه ايشان را بيارايد به مزيتها [ و زوايد ] كه آرايش ايشان باشد و بيرون است از ضرورات و حوايج . و
--> ( 33 ) به اضافت ، به نسبت ( 34 ) طول ، إحسان ، نيكويى ، منّت نهادن بر كسى . ( 35 ) اگر دوست داشتن نيكو كار جبلي آدمى است . ( 36 ) اما اگر كسى معنى إحسان و حقيقت آن را نداند ممكن است غير خداى را مستحق محبت بشناسد . ( 37 ) به جاى ، در حق ، دربارهء . ( 38 ) متهتّك ، بىپروا ، پرده دريده .